"گمشده" ای هست....از جنس حقیقت از جنس نور... گمشده ای چون فانوس...که بدرخشد در درونمان.. آری.. ما..گم کرده ایم "خود " را..."حقیقت خود" را
******
حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی به یک رطل گران بردار بار هستی از دوشم من افتاده را مگذار زیر بار ای ساقی به راهی میرود هر تاری از زلف حواس من مرا شیرازه کن از موج می زنهار ای ساقی چرا از غیرت مذهب بود کم غیرت مشرب؟ مرا در حلقهٔ اهل ریا مگذار ای ساقی چراغ طور در "فانوس" مستوری نمیگنجد برون آور مرا از پردهٔ پندار ای ساقی شراب آشتیانگیز مشرب را به دور آور بده تسبیح را پیوند با زنار ای ساقی ادیب شرع میخواهد به زورم توبه فرماید به حال خود من شوریده را مگذار ای ساقی ز انصاف و مروت نیست در عهد تو روشنگر زند آیینهٔ من غوطه در زنگار ای ساقی به شکر این که داری شیشهها پر بادهٔ وحدت به حال خویش صائب را چنین مگذار ای ساقی
**********
"درد" های من جامه نیستند تا زتن درآورم "چامه و چکامه"نیستند تا به رشته ی سخن درآورم دردهای من نهفتنی دردهای من نگفتنی است.. ..... دفتر مرا دست درد میزند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است پس در این میانه من از چه حرف میزنم؟ درد حرف نیست "درد"نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟ قیصرامین پور
************* {قاصدک}
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟ از كجا وز كه خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي ، اما ،اما گرد بام و در من بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك در دل من همه كورند و كرند دست بردار ازين در وطن خويش غريب قاصد تجربه هاي همه تلخ با دلم مي گويد كه دروغي تو ، دروغ كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك هان، ولي ... آخر ... اي واي راستي آيا رفتي با باد ؟ با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟ مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟ در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟ قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند.... مهدی اخوان ثالث